زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار نخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم
"حافظ"

راز زیبایی...

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت.دندان هایی نامتناسب

با گونه هایش،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.


روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد،هیچ دختری حاضر نبود

کنار او بنشیند.


نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه

قرار داشت.او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او

پرسید:
"میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟"

یک دفعه کلاس از خنده ترکید.
بعضی ها هم اغراق آمیزتر

می خندیدند.


اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش

جمله ای گفت که موجب شد
در همان روز اول،احترام ویژه ای

درمیان همه و از جمله من پیدا کند:


"اما بر عکس من،تو بسیار زیبا و جذاب هستی."


او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی

است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید

که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.


او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود،به یکی می گفت:

"چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و
به یکی از دبیران لقب

خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم

محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود."


آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که

واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد

اشاره می کرد
.مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به

خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا و حق هم داشت.


آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که

او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب

شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش

احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی

برای خواستگاری اش رفتم،دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش

میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:


"برای دیدن جذابیت یک چیز،باید قبل از آن جذاب بود!"


در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم.دخترم بسیار

زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
.روزی مادرم از

همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟


همسرم جواب داد:

"من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم."


و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

"شاد بودن،تنها انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت."

(ارنستو چگوارا)

لقمان و خواجه...

لقمان در آغاز،برده ی خواجه ای توانگر و خوش قلب بود.

ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت،دچار شخصیتی

ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با

اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود،این امر

لقمان را می آزرد،اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید،

زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی،غرور خواجه

جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد...
روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت،تا روزی یکی از

دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد.

خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان،خربزه را قطعه قطعه نمود

به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر

آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید،در این هنگام

خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه

به شدت تلخ است،سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و

گفت:"چگونه چنین خربزه ی تلخی را خوردی و لب به اعتراض

نگشودی؟!!"


لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است

به آرامی و با احتیاط گفت:"واضح است که من تلخی و ناگواری

این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی

من از دست پر برکت شما،لقمه های شیرین و گوارا را

گرفته ام سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ی ناگوار

شکوه و شکایت آغاز کنم."


خواجه از این برخورد،درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود

در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویتِ

روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی

بیاراست...

اندرزهایی حکمت آمیز از شاه شهر فیس به فرزند خود

"به آنچه آموخته ای مغرور مباش و با حکیم و نادان یکسان سخن

مگوی،چه حذاقت را خویی نیست،همانگونه که هیچ صنعت گری

نیست که از تمام مزایای فن خود برخوردار باشد."

"سخن زیبا از زمردی که میان سنگریزه بدست آید نایاب تر است."

"از آن بترس که با زبان برای خود دشمنانی بسازی."

"پاس حق نگهدار،هیچگاه کلامی را که شاهی یا گدایی هنگام

گشودن در صندوقچه دل خویش به تو گفته به دیگران باز مگویی که

این خشم و نفرت نفس را بر می انگیزد."

اگر چنان دوست داری که مرد حکیمی باشی پسری بپروران که

خدایان آن را خوش آید."

"اگر می خواهی فرزانه باشی زنی برای خانه ی خود برگزین و

زنت را که در آغوش توست دوست بدار."

"بدان که خاموشی برای تو از کثرت کلام سودمندتر است."

"فکر کن که ممکن است در مجلسی که سخن می گویی

کارشناسی در میان حاضران مجلس باشد و به معارضه با تو

برخیزد به همین جهت است که نباید در هر مجلسی از هر

دری سخن گفته شود که این عین دیوانگی است."

"از این بپرهیز که سخن دیگران را ببری و با تندی فراوان

پاسخ گویی،این را از خود دور کن و بر نفس خویش مسلط باش."

"فرعون مصر(هتاح هوتب)2880سال قبل از میلاد"

در باب خدمت به والدین...

آورده اند که:

در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی(عارف قرن پنجم)

سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت.

شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.

یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت

خدا مشغول می بود.

یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.

آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.

گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به

خدمت مادر مشغول بوده است،روا نیست که او را بر من

رجحان نهند و مرا به او بخشند!

 
ندا آمد:

آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند

مادر بدان محتاج.