شن و سنگ...
حال عبور از بیابانی بودند.در حین سفر،این دو،سر موضوع
کوچکی بحث می کنند و کار به جایی می رسد که یکی
کنترل خشم خودش را از دست می دهد و سیلی محکمی
به صورت دیگری می زند.
دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی،شوکه شده بود
بدون اینکه حرفی بزند روی شن های بیابان نوشت:
"امروز بهترین دوست زندگی ام،سیلی محکمی به صورتم
زد."
آنها به راه خود ادامه دادند،تا اینکه به دریاچه ایی رسیدند.
تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند،تا هم از حرارت و گرمای
کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.
همچنان که مشغول شنا بودند،ناگهان همان دوستی که
سیلی خورده بود،حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای
وی را به سمت پایین می کشد.شروع به داد و فریاد کرد
و خلاصه دوستش،وی را با هزار زحمت از آن مخمصه
نجات داد.
مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید،فوری
مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:
"امروز بهترین دوست زندگی ام مرا از مرگ حتمی نجات
داد."
دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش
وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:
"وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را
نجات دادم روی سنگ حک می کنی؟"
مرد پاسخ داد:
"وقتی دوستی تو را آزار می دهد،آن را روی شن بنویس
تا با وزش نسیم بخشش و عفو،آرام و آهسته از قلبت
پاک شود،ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد
باید آن را بر سنگ حک کنی،تا هیچ چیز قادر به محو کردن
آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."
یاد بگیریم آسیب ها و رنجش ها را بر شن بنویسیم تا
فراموش شوند و خوبی ها و لطف دیگران را بر سنگ
حک کنیم تا هیچگاه فراموش نشوند.
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم،نه به هر
قیمتی زندگی کنیم...
