شن و سنگ...

حکایت اینگونه آغاز می شود که دو دوست قدیمی در

حال عبور از بیابانی بودند.در حین سفر،این دو،سر موضوع

کوچکی بحث می کنند و کار به جایی می رسد که یکی

کنترل خشم خودش را از دست می دهد و سیلی محکمی

به صورت دیگری می زند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی،شوکه شده بود

بدون اینکه حرفی بزند روی شن های بیابان نوشت:

"امروز بهترین دوست زندگی ام،سیلی محکمی به صورتم

زد."

آنها به راه خود ادامه دادند،تا اینکه به دریاچه ایی رسیدند.

تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند،تا هم از حرارت و گرمای

کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

همچنان که مشغول شنا بودند،ناگهان همان دوستی که

سیلی خورده بود،حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای

وی را به سمت پایین می کشد.شروع به داد و فریاد کرد

و خلاصه دوستش،وی را با هزار زحمت از آن مخمصه

نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید،فوری

مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:

"امروز بهترین دوست زندگی ام مرا از مرگ حتمی نجات

داد."

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش

وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:

"وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را

نجات دادم روی سنگ حک می کنی؟"

مرد پاسخ داد:

"وقتی دوستی تو را آزار می دهد،آن را روی شن بنویس

تا با وزش نسیم بخشش و عفو،آرام و آهسته از قلبت

پاک شود،ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد

باید آن را بر سنگ حک کنی،تا هیچ چیز قادر به محو کردن

آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."

یاد بگیریم آسیب ها و رنجش ها را بر شن بنویسیم تا

فراموش شوند و خوبی ها و لطف دیگران را بر سنگ

حک کنیم تا هیچگاه فراموش نشوند.

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم،نه به هر

قیمتی زندگی کنیم...

تو همانی که می اندیشی...

کوه بلندی بود که لانه ی عقابی با چهار تخم،بر بلندای آن قرار

داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه درآورد و باعث شد که

یکی از تخم ها از دامنه ی کوه به پایین بلغزد.برحسب اتفاق

آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و

بالاخره مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه

دارد تا جوجه به دنیا بیاید.یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از

آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و

طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه

خروس نیست.او زندگی و خانواده اش را دوست داشت،اما چیزی

از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.تا اینکه یک روز

که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در

آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.عقاب آهی کشید و

گفت:"ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم!!!!"

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند که تو خروسی

و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد،اما عقاب همچنان به خانواده

واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در

آرزوی پرواز به سر می برد.اما هر موقع که عقاب از رویایش

سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت

نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به

زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی از دنیا رفت...

"تو همانی که می اندیشی،هرگاه به این اندیشیدی که تو یک

عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروس های

اطرافت فکر نکن."

"جیمز آلن"

لقمان و خواجه...

لقمان در آغاز،برده ی خواجه ای توانگر و خوش قلب بود.

ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت،دچار شخصیتی

ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با

اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود،این امر

لقمان را می آزرد،اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید،

زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی،غرور خواجه

جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد...
روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت،تا روزی یکی از

دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد.

خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان،خربزه را قطعه قطعه نمود

به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر

آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید،در این هنگام

خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه

به شدت تلخ است،سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و

گفت:"چگونه چنین خربزه ی تلخی را خوردی و لب به اعتراض

نگشودی؟!!"


لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است

به آرامی و با احتیاط گفت:"واضح است که من تلخی و ناگواری

این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی

من از دست پر برکت شما،لقمه های شیرین و گوارا را

گرفته ام سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ی ناگوار

شکوه و شکایت آغاز کنم."


خواجه از این برخورد،درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود

در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویتِ

روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی

بیاراست...

آورده اند که...

گویند یکی از زهاد از شهر بیرون رفت و در دامنه ی کوهی منزل

گرفت و می گفت:"من از هیچ کس درخواستی نمی کنم تا خداوند

روزی مرا برساند!!!"

هفت شبانه روز بدین وضع گذشت و غذایی برایش نرسید،تا اینکه

نزدیک بود مرگ او را از پای درآورد.آنگاه عرض کرد:

"پروردگارا!روزیِ مرا برسان و گرنه جانم بستان و راحتم کن!!!"

خطاب رسید:

"به عزّت و جلالم سوگند،روزیِ تو را نمی دهم،مگر آنکه به اجتماع

روی آوری و با مردم زندگی کنی."

زاهد از کوه به زیر آمد و روانه ی شهر شد.وقتی به میان مردم

رسید،یکی برایش آب آورد و دیگری نان و غذا.

آنگاه خداوند به او خطاب کرد:

"ای زاهد!تو می خواستی با زهدت حکمت مرا باطل کنی.

مگر نمی دانی فراهم ساختنِ روزیِ بندگانم به دستِ بندگانم

در نزدِ من محبوب تر است از آنکه بودن واسطه روزی برسان؟"

"جامع السعادات-اثر ملّا مهدی نراقی"

آورده اند که...

ذالنّون مصری پادشاهی را گفت:"شنیده ام فلان عامل را که

فرستاده ای به فلان ولایت،بر رعیّت درازدستی می کند و ظلم

روا می دارد."

گفت:"روزی سزای او بدهم."

گفت:"بلی،روزی سزای او بدهی که مال از رعیّت تمام ستده

باشد.پس به زجر و مصادره از وی باز ستانی و در خزینه نهی.

درویش و رعیّت را چه سود دارد؟"

پادشاه خجل گشت و دفع مضرّت عامل بفرمود در حال...

سر گرگ باید هم اوّل برید           نه چون گوسفندان مردم درید


"کلیّات سعدی"

آورده اند که...

طاووس عارفان،بایزید بسطامی،یک شب در خلوت خانه ی

مکاشفات،کمندِ شوق را بر کنگره ی کبریای او در انداخت و

آتشِ عشق را در نهادِ خود برافروخت و زبان را از درِ عجز و

درماندگی بگشاد و گفت:

"بارخدایا!تا کی در آتش هجران تو سوزم؟کی مرا شربتِ

وصال دهی؟"

به سرّش ندا آمد که بایزید،هنوز توییِ تو همراه توست،اگر

خواهی که به ما رسی،خود را بر در بگذار و درآی.

"کلیّات سعدی-مجالس پنجگانه"

چهار چیز است که نمی توان آن ها را باز گرداند...

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود،چون هنوز

چند ساعت به پروازش مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت

کتابی خریداری کند.او یک بسته بیسکوییت نیز خرید و بر روی

یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد،

مردی در کنارش نشسته بود و در حال روزنامه خواندن بود...

وقتی که نخستین بیسکوییت را در دهان گذاشت،متوجه شد که

مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد

ولی چیزی نگفت،پیش خود فکر کرد:"بهتر است ناراحت نشوم

شاید اشتباه کرده باشد."ولی این ماجرا تکرار شد،هر بار که او

یک بیسکوییت برمی داشت آن مرد هم همین کار را می کرد.

این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی او نمی خواست

واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود

پیش خود فکر کرد:"حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟!"

مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگر نهایت پررویی بود!!! او حسابی عصبانی شده بود...

در این هنگام بلندگوی فرودگاه،زمان سوار شدن به هواپیما را اعلام

کرد.آن زن کتابش را بست،وسایلش را جمع و جور کرد و با

نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه ی

اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی خود نشست،دستش را داخل

ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال

تعجب دید که جعبه بیسکوییتش آنجاست!!!

باز نشده و دست نخورده!!!

خیلی شرمنده شد...از خودش بدش آمد...فراموش کرده بود که

بیسکوییتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته است...

آن مرد بیسکوییت هایش را با او تقسیم کرده بود،بی آنکه عصبانی

و برآشفته شده باشد،در حالی که خودش آن موقع که فکر

می کرد آن مرد از بیسکوییت هایش می خورد.

خیلی عصبانی شده بود و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیحِ

رفتارش و یا معذرت خواهی نبود...

چهار چیز است که نمی توان آنها را بازگرداند:

1- سنگ...پس از رها شدن ،

2-حرف...پس از گفتن ،

3-موقعیت...پس از پایان یافتن ،

4-زمان...پس از گذشتن .

نامه ی چاپلین به دخترش...

ادامه نوشته

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد.او می خواست

مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند،اما این کار خیلی سختی

بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح

داد:

-پسر عزیزم!من حال خوشی ندارم،چون امسال نخواهم توانست

سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم.

چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.

من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام

مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر تو اینجا بودی

مزرعه را برای من شخم می زدی.

"دوستدار تو پدر"

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

-پدر بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن،من آنجا اسلحه

پنهان کرده ام!!!


4صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی

دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند،بدون اینکه اسلحه ای

پیدا کنند..!

پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که

چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد:

-پدر!برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که

از اینجا می توانستم برایت انجام دهم.

نتیجه ی اخلاقی:

-هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد،اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم

به انجام کاری بگیرید،می توانید آن را انجام دهید...

مانع ذهن است،نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

-اگر مردم قدر ثانیه های بدون بازگشت را می دانستند و از

قله های با شکوه موفقیت چیزی شنیده بودند هیچ گاه برای

در چاله مانده،چاه را توصیف نمی کردند...

اندر حکایات

در قابوس نامه در باب نگه داشتن امانت،به داستان جالبی بر

می خوریم که باز خوانی آن خالی از حکمت و فایده نیست...

ادامه نوشته

انسانیت

از بقراط پرسیدند:"انسانیت چیست؟"

بگفت:"تواضع در وقت رفعت،عفو هنگام قدرت،

سخاوت درتنگدستی و بخشش بدون منت."

خیانت!

شخصی به سوی حکیمی رفت و گفت:"فلان کس در حق تو

چیزی گفته است."حکیم گفت:"از این که گفتی سه خیانت کردی.

برادری را در دل من ناخوش کردی،دل فارغ مرا مشغول نمودی و

خود را نزد من فاسق و متهم گردانیدی."

امام محمد غزالی"کیمیای سعادت"

برگی از گلستان

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد،بیچاره در آن

حالت ناامیدی ملک را دشنام دادن گفت...

ملک پرسید چه می گوید؟

یکی از وزرای نیک محضر گفت:"ای خداوند همی گوید*والکاظمین

الغیظ والعافین عن الناس*."ملک را رحمت آمد و از سر خون او

درگذشت.

وزیر دیگر که ضد او بود گفت:"ابنای جنس ما را نشاید در حضرت

پادشاهان جز به راستی سخن گفتن.این ملک را دشنام داد و

ناسزا گفت."ملک روی از این سخن در هم آورد و گفت:"آن دروغ

وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی،که روی آن در

مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته اند:

دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز."

سعدی

ماسه و کف!

روزی گرگی به بره ای گفت:"آیا به خانه ام شرف یاب می شوی؟"

بره پاسخ داد و گفت:"دعوت تو را می پذیرفتم و بدان افتخار

می کردم،اگر خانه ات در معده ات نبود!!!"

"جبران خلیل جبران"

اندر حکایات

روزی کسی به بهلول گفت:"ای بهلول دیوانه!من برای انبار کردن

چه چیزی بخرم؟"بهلول به او گفت:"پیاز!"شخص همین کار را کرد.

کس دیگری همان وقت از بهلول پرسید:"ای بهلول دانا!من چه

چیزی را برای انبار کردن بخرم؟"بهلول به او گفت:"پنبه!"

پس از مدتی پیازهای شخص اول،همه در انبار پوسیده شد و

سرمایه اش از بین رفت و پنبه های شخص دوم،قیمتش ترقی

کرد و سود خوبی برد.

شخص اول به سراغ بهلول آمد و گله کنان از او پرسید:"چرا به آن

یکی نگفتی پیاز بخر تا مثل من ضرر کند؟"بهلول خندید و گفت:

"تو به من گفتی بهلول دیوانه!من هم باید پاسخی در خور لقبی که

به من دادی به تو می دادم و این طور راهنماییت می کردم،ولی

شخص دیگر به من گفت بهلول دانا!من هم باید او را راهنمایی

خردمندانه ایی می کردم تا سودش را ببرد."

لباس انیشتن

البرت انیشتن

ادامه نوشته

ساده لوحی را در بیابان دیدند که...


ادامه نوشته

آورده اند که

نورالدین عبدالرحمان جامی

ادامه نوشته

آورده اند که

درویشی به در دهی رسید،جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته.

گفت:"مرا چیزی دهید وگرنه به خدا با این ده همان کنم که با آن

ده دیگر کردم."

ایشان بترسیدند.گفتند:"مبادا که ساحری باشد که از او خرابی

به ده ما رسد."آنچه خواست بدادند.بعد از آن پرسیدند که:"با آن

ده دیگر چه کردی؟"گفت:"آنجا چیزی خواستم ندادند،به اینجا

آمدم اگر شما نیز چیزی نمی دادید،این ده را نیز رها می کردم و

به دهی دیگر می رفتم!!!"

عبید زاکانی"رسالهء دلگشا"

شکست یا پیروزی؟!

حکایاتی درباره بزرگانی چند که از شکست پیروزی ساختند...
ادامه نوشته

گم شدن!

عبید زاکانی

ادامه نوشته

درمان چشم درد!

شخصی با دوستی گفت:"مرا چشم درد می کند،تدبیر چه باشد؟"

گفت:"مرا پارسال دندان درد می کرد،برکندم!!!"

"عبید زاکانی"

عمر حقیقی

گویند:

وقتی که اسکندر جهت فتح ممالک از شهرها می گذشت به

شهری در اقصای مغرب رسید که در آب و هوا و نعمت و صفا

نظیر او را ندیده بود.فرمان داد تا در آنجا سراپرده زنند.ناگاه به

قبرستان آنان رسید و دید که بر سر قبر یکی نوشته شده

عمر او یک سال و بر دیگری سه سال و بر دیگری پنج سال

و هیچ یک را بیش از پانزده یا بیست سال ندید.

تعجب کرد چگونه در چنین آب و هوا و نعمت فراوان عمر اندک

باشد.دستور داد جمعی از اعیان و کهن سالان شهر را حاضر

کردند و از معمای عمر کم مردم پرسید.

آنها گفتند:"اموات ما نیز مانند ما عمر طولانی داشتند ولی روش

ما اینست که از ایام زندگانی خود،آنچه را برای تحصیل علم و

دانش و تکمیل نفس گذرانیم از عمر خویش شماریم و بقیه را

باطل و بیهوده دانیم،پس هر که از ما درگذردآن مقدار زمان را

حساب کنند و بر قبر او بنویسند که با علم و دانش بوده است!" 

هنر بیهوده و عمل بی سود

گویند:

مردی پیش یکی از خلفاء آمد و گفت:"هنری دارم که نمایش آن

باعث حیرت و شگفتی است."خلیفه از او خواست تا هنر خود را

نمایش دهد.آن مرد مقداری سوزن در کف یک دست گرفته و با

دست دیگر یکی از آنها را از مسافت چند متری به دیوار زد و

سوزن راست به دیوار نشست،سپس سوزن دیگری را از پهلو

به طرف دیوار رها کرد و نوک آن در سوراخ اولی فرو رفت.آنگاه

چند سوزن دیگر پرتاب کرد و هر یک به سوراخ سوزن دیگری

قرار گرفت.خلیفه از هنر نمایش او تعجب کرد و گفت یکصد دینار

به وی جایزه بدهند و یکصد ضربه شلاق هم به وی بزنند.آن مرد

به وحشت افتاد و گفت:"شلاق برای چه؟مگر چه گناهی

مرتکب شده ام؟"

خلیفه گفت:"صد دینار برای پاداش هنر نمایی تو و صدشلاق

هم برای اینکه وقت ما و عمر خود را برای چیزی که سودی

به جامعه نمی رساند ضایع ساخته ای!!!"

خلاصهء علوم

آورده اند که دانشمندی،سیافی(شمشیر زنی)را گفت: "چرا به

تحصیل علم و دانش مشغول نگردی؟"

-سیاف گفت:"آنچه خلاصه ی علم است به دست آورده ام."

-پرسید:"خلاصه ی علم چیست؟"

-گفت:"پنج چیز است:

اول آنکه تا سخن راست به اتمام نرسد دروغ نگویم.

دوم تا حلال هست به سوی حرام دست نبرم.

سوم آنکه تا از تفتیش عیب خود فارغ نشوم به جستجوی عیب

مردم نپردازم.

چهارم اینکه تا رزق خداوند به پایان نرسیده به در خانه ی هیچ

مخلوقی پناه نبرم.

پنجم آنکه تا قدم در بهشت ننهم از کید شیطان و غرور نفس

آسوده نباشم."

اندر حکایات

نابینایی در شب تاریکی چراغی در دست و سبویی بر دوش

داشت.فضولی به وی برسید و بگفت:"روز و شب پیش تو یکسان

است و روشنایی و تاریکی در چشم تو برابر.فایدهء این چراغ

چیست؟"نابینا بخندید و بگفت:"این چراغ را برای خود نگرفته ام،

برای کوردلان بی خرد است تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا

نشکنند!!!"

آورده اند که

شیخ الشیوخ"شبلی"در مسجد رفت که دو رکعت نماز گذارد و

زمانی بیاساید.اندر آن مسجد،کودکان به کتابت بودند و وقت نان

خوردن کودکان بود.نان همی خوردند.به اتفاق دو کودک نزدیک

شبلی نشسته بودند:

یکی پسر منعمی بود و دیگری پسر درویشی.

و در زنبیل این پسر منعم مگر پاره ای حلوا بود و در زنبیل این پسر

درویش نان خشک بود.

پاره ای این پسر منعم حلوا همی خورد و این پسرک درویش از او

همی خواست.آن کودک این را همی گفت:"اگر خواهی که پاره ای

حلوا به تو همی دهم تو سگ من باش."

و او گفتی:"من سگ توام."

پسر منعم گفت:"پس بانگ سگ کن."

آن بیچاره بانگ سگ بکردی،وی پاره ای حلوا بدو دادی.باز دگر باره

بانگ دگر بکردی و پاره ای دگر بستدی.هم چنین بانگ همی کرد و

حلوا همی ستد.شبلی در ایشان همی نگریست و می گرسیت.

مریدان پرسیدند که:"ای شیخ!چه رسیدت که گریان شدی؟"

گفت:"نگه کنید که قانعی و طامعی به مردم چه رساند.اگر چنان

بودی که آن کودک بدان نان تهی قناعت کردی و طمع از حلوای او

برداشت،وی را سگ همچون خویشتنی نبایستی بود."

قابوس نامه

پیدای پنهان

مولانا جلال الدین محمد بلخی 

ادامه نوشته

آورده اند که:

شیخ ما می گفت:

"زنبوری به موری رسید،او را دید که دانه ای گندم می برد به خانه

و آن دانه زیر و زبر می شد و آن مور با آن زیر و زبر می آمد و به

جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او

می نهادند و او را خسته و افگار می کردند.

آن زنبور آن مور را گفت:"این چه سختی و مشقت است که تو از

برای دانه ای بر خود نهاده ای و از برای یک دانه ی محقر،چندین

مذلت می کشی؟بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و

از چندین نعمتهای با لذت،بی این همه مشقت نصیب می گیرم

و از آنچه نیکوتر و بهتر است و شایسته،به مراد خویش به کار

می برم."

پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد،جایی که گوشت نیکو

و فربه تر بود.بنشست و از جایی که نازکتر بود سیر بخورد وپاره ای

فراهم آورد تا ببرد.قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به

دو نیمه کرد و بینداخت.آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور فراز آمد و

پایش بگرفت و می کشید و می گفت:"هر که آنجا نشیند که

خواهد و مرادش بود،چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود."

اسرارالتوحید

اندر حکایات

گویند که بطی در آب،روشنایی ستاره می دید،پنداشت که ماهی

است،قصدی می کرد تا بگیرد و هیچ نمی یافت.چون بارها بیازمود

و حاصلی ندید،فرو گذاشت.دگر روز هرگاه که ماهی بدیدی،گمان

بردی که همان روشنایست،قصدی نپیوستی و ثمرت این تجربت

آن بود که همه روز گرسنه بماند.

کلیله و دمنه