پیدای پنهان
در زمان مصطفی(ص)کافری را غلامی بود مسلمان،صاحب گوهر.
سحری خداوندگارش فرمود که:"تاس ها برگیر که به حمام رویم."
در راه،مصطفی(ص)در مسجد با صحابه نماز می کرد.غلام گفت:
"ای خواجه!این تاس ها را لحظه ای بگیر تا دوگانه بگذارم،بعد از آن
به خدمت روم."
چون در مسجد رفت نماز کرد.مصطفی(ص)بیرون آمد و صحابه هم
بیرون آمدند.غلام تنها در مسجد ماند.خواجه اش تا به چاشتی
منتظر بود و بانگ می زد که:"ای غلام!بیرون آی!."
گفت:"مرا نمی هلند!"چون کار از حد گذشت،خواجه سر در مسجد
کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد.جز کفشی و سایه ای ندید و
کس نمی جنبید.گفت:"آخر کیست که تو را نمی هلد که بیرون
آیی؟"گفت:"آن کس که تو را نمی گذارد که اندرون آیی.خود
کس اوست که تو او را نمی بینی!"
فیه ما فیه(مولانا)
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 3:37 توسط یسنا
|