در زمان مصطفی(ص)کافری را غلامی بود مسلمان،صاحب گوهر.

سحری خداوندگارش فرمود که:"تاس ها برگیر که به حمام رویم."

در راه،مصطفی(ص)در مسجد با صحابه نماز می کرد.غلام گفت:

"ای خواجه!این تاس ها را لحظه ای بگیر تا دوگانه بگذارم،بعد از آن

به خدمت روم."

چون در مسجد رفت نماز کرد.مصطفی(ص)بیرون آمد و صحابه هم

بیرون آمدند.غلام تنها در مسجد ماند.خواجه اش تا به چاشتی

منتظر بود و بانگ می زد که:"ای غلام!بیرون آی!."

گفت:"مرا نمی هلند!"چون کار از حد گذشت،خواجه سر در مسجد

کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد.جز کفشی و سایه ای ندید و

کس نمی جنبید.گفت:"آخر کیست که تو را نمی هلد که بیرون

آیی؟"گفت:"آن کس که تو را نمی گذارد که اندرون آیی.خود

کس اوست که تو او را نمی بینی!"

فیه ما فیه(مولانا)