تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من

زنده یاد رهی معیری

زنده یاد رهی معیری
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیّاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
وحشی بافقی
فقیری زیر سایه الاغش استراحت می کرد.شاه از آنجا عبور
می کرد و او رادرحال استراحت دید.به وی گفت:"ای مرد!
اینجا چه می کنی؟"فقیر گفت:"عمر شاه دراز باد،زیر سایه ی
شما زندگی می کنم!!!"
شخصی نزد طبیب رفت و گفت:"شکم من خیلی درد می کند و
بی طاقتم،آن را علاج کن."طبیب گفت:"آن داروی چشم را بیاور تا
جوهر دارویی در چشم او کنم،که اگر چشمش روشن بود نان
سوخته نمی خورد!!!"
سر تراشی روزی سر فردی را میتراشید،ناگهان دو دستش لرزید
و سر وی را برید.او فریاد برداشت:"هی مردک!سر مرا بریدی!"
سر تراش گفت:"ساکت باش که سر بریده سخن نمی گوید!!!"
آورده اند که طبیبی از گورستان می گذشت،آستین به روی صورت
افکند.
-پرسیدند:"سبب آن چیست؟"
-گفت:"شرم میدارم از این مردگان که همه کشتگان منند!!!"
بنشستند،حکیم ملول شد.یکی از آن میان گفت:"ای حکیم!
ما را نصیحتی کن."
حکیم گفت:"به عیادت که روید دیر منشینید!!!"
آورده اند که یکی از دوستان سعدی که از مردان ثروتمند و با نفوذ
شیراز بود،برای خود آرامگاه با شکوهی ساخته بود.روزی که برای
سرکشی به آنجا رفته بود دید که سگی درون آن را آلوده کرده
است.ناراحت و عصبانی برگشت و ماجرا را به سعدی گفت.
سعدی هم لبخندی زد و گفت:"این که چیزی نیست!
مگر نشنیده ای که:
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد زپس،تو پیش فرست."
الهی!
چون تو حاضری چه جویم
و
چون تو ناضری چه گویم.
الهی!
ما را یارای دیدن خورشید نیست
دم از خورشیدآفرین چون زنیم؟
الهی!
عقل گوید:"الحذر،الحذر!"
عشق گوید:"العجل،العجل!"
آن گوید:"دور باش!"
این گوید:"زود باش!"
الهی!
کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشینند،
خودت چونی؟
الهی!
پیشانی بر خاک نهادن آسان است
دل از خاک برداشتن دشوار.
الهی!
چگونه شکر این نعمت گزارم که اجازه ام داده ای
تا نام نیکوی تو رابه زبان آورم و در پیشگاهت با تو
گفتگو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم،گر نه
"إین التُراب و رب الارباب؟"
الهی!
تا کنون به نادانی از تو می ترسیدم
اینک به دانایی از خود می ترسم.
الهی!
موج از دریا خیزد و با وی آمیزد
و در وی گریزد و از وی ناگزیر است:
"إنا لله و إنا إلیه راجعون."
الهی!
سست تر از آنکه مست تو نیست کیست؟
الهی!
از من آهی و از تو نگاهی...
آیت الله حسن حسن زاده آملی
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که زحال همه غافل باشی
"حافظ"
راه می روی.
-یک راند دیگر مبارزه کن،وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت
گارد گرفتن نداری.
-یک راند دیگر مبارزه کن،وقتیکه خون از دماغت جاریست و
چشمانت سیاهی می رود.
-چنان خسته ای که آرزو می کنی،حریف مشتی بهچانه ات بزند
و کار را تمام کند،یک راند دیگر مبارزه کن.
و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند
هرگز شکست نمی خورد.
"جیمز کوربت"
الهی!
به حرمت آن نام که تو خوانی
و
به حرمت آن صفت که تو چنانی
دریاب که می توانی.
الهی!
عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم
گفتی و فرمان نکردم،درماندم و درمان نکردم.
الهی!
عاجز و سرگردانم،نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
الهی!
اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.
الهی!
به بهشت و حور چه نازم،مرا دیده ای ده که از هر نظر
بهشتی سازم.
الهی!
در دلهای ما جز تخم محبت مکار
و
بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار
و
بر کشت های ما جز باران رحمت مبار
به لطف ما را دست گیر و به کرم پای دار.
الهی!
حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار...
خواجه عبدالله انصاری
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
دیده ی عقل مست تو
چرخه ی چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو
بی تو به سر نمی شود
جان ز تو جوش می کند
دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند
بی تو به سر نمی شود
مولوی
در دو چشم من نشین،ای آنکه از من من تری
تا قمر را وا نمایم،کز قمر روشن تری
اندرا در باغ تا ناموس گلشن بشکند
زان که از صد باغ و گلشن خوش تر و گلشن تری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند
تا زبان اندر کشد سوسن که تو سوسن تری
مولوی
اصحاب حضرت عیسی(ع)پرسیدند:"ای روح خدا!با که
همنشینی کنیم؟"حضرت عیسی(ع)فرمود:"با کسی که
دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و گفتارش به علم شما
بیفزاید و رفتارش شما را به آخرت متوجه کند."
تحف العقول
یا رب! ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟
ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟
گر برانی و نخوانی و کنی نومیدم
به که روی آرم و حاجت زکه خواهم،چه کنم؟
گر ببخشی گنهم،شرم مرا آب کند
ورنبخشی تو بدین روی سیاهم چه کنم؟
نتوانم کنم انکار گنه یک زهزار
که تو بودی به همه حال گواهم چه کنم؟
بار الها!کرمی،مرحمتی،امدادی
کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟
دوش می گفت شفق بار خدایا کرمی
که من آشفته دل و نامه سیاهم چه کنم؟
محمد حسین بحجتی"شفق"
-اگر در کودکی خود را ادب کنی،در بزرگی از آن بهره مند
می شوی.
-از کسالت و تنبلی بپرهیز،بخشی از عمرت را برای
آموزش قرار ده و با افراد لجوج،گفتگو و جدل نکن.
-با فاسق رفیق مشو،فاسق را به برادری مگیر و با افراد
متهم همنشین مشو.
-بر دنیا تکیه مکن و دل نبند و دنیا را به منزله کل در نظر
مگیر.
-بدان که در قیامت از تو درباره چهار چیز می پرسند:
۱-جوانی را در چه راهی صرف کردی؟
۲-عمرت را در چه راهی فنا کردی؟
۳-از مال و دارائیت در چه راهی صرف کردی؟
۴-مال و دارائیت را از چه راهی بدست آوردی؟
-به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همه مردم
با حسن خلق برخورد کن.
در دیده ز دیدار تو باغی دارم
وز دیدن دیگران فراغی دارم
در جان ز جفای تو چراغی دارم
بر دل زغمت چو لاله داغی دارم...
عبدالواسع جبلی
چیز را بالاتر از خود نمی توان دید.در شب های بدر کامل
دیدار ماه بلندتر،پلنگ را به خشم وجنونی می کشد که از
سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به
خاک فرو کشد.فاجعه ی زندگی پلنگ نیز وقتی شکل
می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله بر ماه
دست خواهد یافت،اما غرور شکسته ی پلنگ وقتی به
باطل بودن خیالش پی میبرد که به خیره چنگ در هوا زده
و نا امید و خسته،با استخوان های در هم شکسته،از
پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فرو افتاده و زخمهای
مهلکش مهتاب را به خون می آلاید...
قطره نباش،
اگر قطره باشی با کمترین غبار آلوده می شوی،
باید
دریا باشی.
حکیمی بزرگ
روزی"آلبرت انیشتن"ریاضیدان و نابغه بزرگ که فوق العاده
نزدیک بین بود،برای خواندن لیست غذا در یک رستوران
هرچه کوشید عینکش را پیدانکرد،ناچار صورت غذا را به
مردسیاه پوشی که در میز کنار وی نشسته بود داد و
گفت:"آقا!معذرت می خواهم ممکن است اسم این غذاها
را برایم بخوانید؟"
مرد سیاه پوش تبسمی کرد و گفت:"خیلی متاسفم،من
هم مثل شما سواد ندارم!!!"