یا رب! ار نگذری از جرم و گناهم چه کنم؟

ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟

گر برانی و نخوانی و کنی نومیدم

به که روی آرم و حاجت زکه خواهم،چه کنم؟

گر ببخشی گنهم،شرم مرا آب کند

ورنبخشی تو بدین روی سیاهم چه کنم؟

نتوانم کنم انکار گنه یک زهزار

که تو بودی به همه حال گواهم چه کنم؟

بار الها!کرمی،مرحمتی،امدادی

کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟

دوش می گفت شفق بار خدایا کرمی

که من آشفته دل و نامه سیاهم چه کنم؟

محمد حسین بحجتی"شفق"