شکر مصیبت!

سعدی گوید:

"پارسایی را دیدم در کنار دریا،که زخم پلنگ داشت و با هیچ

چیز بهبودی نمی یافت.مدت ها در آن حال رنج برد و همچنان

شکر خدای تعالی می کرد.

از او پرسیدند:"که شکر چه می گویی؟"

گفت:"شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه بر معصیتی!!!"

علت سکوت!

در مجلس معاویه یکی از بزرگان ساکت بود و سخنی نمی گفت.

معاویه گفت:"چرا سخن نمی گویی؟"

آن مرد فاضل گفت:"چه بگویم؟اگر راست گویم،از تو بترسم و گر

دروغ گویم از خدا بترسم،پس با این حال سکوت بهتر است!!!"

اسب سریع!

امیری یک اسب لاغر و مردنی به مردی بخشید.ولی اسب به

اندازه ای نحیف بود که تا به منزل رسید مرد.آن شخص نامه ای به

امیر نوشت و گفت:

"یا امیر!اسبی که من عطا فرموده بودی سریع ترین اسب جهان

بود چون فاصله ی دنیا و آخرت را در یک ساعت طی نمود!!!"

سواد یا زیبایی؟

یکی از علمای بزرگ،شاگردی داشت که بسیار مورد علاقه اش

بود.یک روز خواست لطفی در حق این شاگرد بکند،گفت:

"من دو دختر رسیده در خانه دارم.یکی بسیار زیبا و دیگری بسیار

فاضل که شرح لعمه را درس می دهد.کدامیک را دوست داری به

عقد تو درآورم؟"

شاگرد که از خجالت گونه هایش سرخ شده بود،با صدای آرام

گفت:"استاد!من شرح لعمه را در حضور شما خوانده ام!!!"

دنیا سه روز است!

حکیمی گوید:

"دنیا سه روز است:دیروز که دیگر بر نگردد،امروز که دوام ندارد و

فردا که حالش معلوم نیست و شاید هم به آن نرسی."

مرد تند خو و بداخلاق!

در جمعی صحبت از محاسن و معایب اخلاقی به میان آمد.یکی از

حاضرین مردی را که جزء حاضرین بود نام برد و گفت:"تمام اخلاق

این شخص خوب است،جز آنکه خیلی زود عصبانی می شود."

آن شخص پرخاش کنان گفت:"تو دروغ می گویی،تو احمقی،تو کی

دیده ای که من عصبانی شوم؟"

حاضرین گفتند:"اگر او هم نگفته باشد اما ما که اکنون دیده ایم."

تق تق گردوها!

شخصی چند گردو به بهلول داد و گفت:"بشکن،بخور و برای من

دعا کن."بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعا نکرد.

آن مرد گفت:"گردوها را خوردی اما صدای دعای تو را نشنیدم."

بهلول گفت:"مطمئن باش اگر در راه خدا داده باشی،خداوند

خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است."

آب زنید راه را هین که نگار می رسد

در تاریخ آمده است که در اولین سفر شمس از نزد مولانا

سلطان ولد،فرزند مولانا،کو به کو سفر کرد تا شمس را یافت و به

مولانا خبر رسید که شمس در راه بازگشت به نزد وی است.

سلطان ولد،شمس را بر اسب سوار کرده و خود پای پیاده افسار

اسب را در دست می گیرد و تمام راه را پیاده می آید...

شعری که در ادامه مطلب آمده است،سروده ی مولاناست که در

انتظار دیدار شمس می باشد.

ادامه نوشته

سه پند!

مردی نزد بایزید آمد و گفت:"مرا نصیحتی کن."

گفت:"تو را به سه چیز نصیحت می کنم:

۱-اگر با شخص بد خلقی هم صحبت شدی،خوی بد او را در خوی

نیک خود محو کن.

۲-هرگاه کسی چیزی به تو داد اول خدا را شکر کن،بعد از کسی

که خداوند دل او را با تو مهربان کرد ممنون باش.

۳-چون بلایی به تو رسید،بلافاصله به ناتوانیت اعتراف کن و از خدا

کمک بخواه."

سخنان لقمان حکیم

لقمان حکیم به پسر خود فرمود:

"تو را وصیت می کنم به چهار چیز که عمل به آنها موجب

رستگاری است:

۱-به اندازه ای که عمر می کنی،برای دنیایت ذخیره کن.

۲-به اندازه ای که در آخرت خواهی بود،توشه بردار.

۳-به قدر نیازی که به خدا داری،برای او بندگی کن.

۴-به اندازه ای که طاقت عذاب داری،در معصیت خدا گستاخی

کن."

 

رفیق بد!

بوذرجمهر گوید:

"-تمامی خوراکی های پاکیزه را خوردم و تمام لذت ها را درک

کردم،هیچ لذتی را بالاتر از سلامت ندیدم.

-تلخی های عالم را چشیدم،ولی هیچ تلخی مانند فقر ندیدم.

-اگر خواهی از پشیمانی ایمن شوی،دنباله رو خواهش های دل

مباش.

-اگر می خواهی مردم خوبی تو را گویند،از خوبی آنان بگو."

چهار اصل

از عابدی پرسیدند:"زندگی خود را بر چه اصل بنا نهاده ای؟"

گفت:"بر چهار اصل:

-اول دانستم روزی مرا به غیر از من به کسی نمی دهند،

-دوم یقین نمودم بر اینکه نماز و روزه ی مرا به غیر از خودم

کسی بجا نمی آورد،

-سوم قطعا" دانسته ام که مرگ من ناگهانی می رسد،

-چهارم فهمیده ام که خداوند مرا در هر کار و در هر حال می بیند.

به خاطر اعتقاد به این اصول،مشغول عبادت شده و راه درستی

پیشه ساخته ام."

قدر نعمت!

مردی نزد بزرگی،از فقر شکایت کرد.

او گفت:"دوست داری چشم نداشته باشی ولی ده هزار درهم

داشته باشی؟"

گفت:"نه."

گفت:"دست و پا نداشته باشی ولی ده هزار درهم داشته

باشی؟"

گفت:"نه."

گفت:"می خواهی ده هزار درهم داشته باشی ولی عقل نداشته

باشی؟"

گفت:"نه."

گفت:"بنابراین تو پنجاه هزار درهم کالا داری،پس چرا شکایت

می کنی؟اگر این نعمت ها که نام برده شد از تو بستانند

چه می کنی؟"

تمرین

دیو ژن(دیو جانس)حکیم را دیدند که دست گدایی به سوی

مجسمه ای دراز کرده است!

پریسدند:"معنی این کار چیست؟"

گفت:"می خواهم یاد بگیرم که چگونه با دلهای سنگین روبرو

شوم."

او میگفت:"خوشبختی کمیاب است،چون شرف و درستی کمیاب

است."

دانش در جوانی

بوذر جمهر گوید:"از استاد خود پرسیدم:

در دنیا از خدا چه خواهم که همه چیز دنیایی را خواسته باشم؟"

بگفت:"سه چیز:سلامت،بی نیازی و امنیت."

گفتم:"چه چیزی همواره مفید است؟"

بگفتا:"به کار خود مشغول بودن."

بگفتم:"در جوانی و پیری چه کاری بهتر است؟"

گفتا:"در جوانی آموختن و در پیری بکار بستن."

بگفتم:"سخاوتمندترین مرد کیست؟"

بگفتا:"آن کس که پس از بخشش،شاد گردد."

امتحان دوست!

عالمی را گفتند:"چند دوست داری؟"

گفت:"اکنون که روزگار به کام است و توسن ایام،آرام چه بگویم

زیرا که دوست را در هنگام سختی و مشقت می توان شناخت.

چو دولت رو نماید بنده ای را

همه بیگانگانش خویش گردند

چو برگردد،روز نیک بختی

در و دیوار بر وی نیش گردند

اندر حکایات

عالمی را پرسیدند:"راز طول عمر در چیست؟"

گفت:"در زبان آدمی."

گفتند:"آن راز چگونه است؟"

گفت:"هر اندازه زبان آدمی کوتاه تر باشد،عمرش درازتر گردد و

هر چه زبان درازتر و پر حرف تر،عمرش کوتاه تر گردد."

اندر حکایات

پسر شخصی گم شده بود و زنان به شیون مردن او نشسته بودند

تا آنکه پدر،پسر را یافت در حالی که روی تخم مرغ نشسته بود تا

جوجه در آید!

مرد نزد زنان رفت و گفت:"بدانید پسرم نمرده است اما شما به

شیونتان ادامه دهید برای چنین پسری!"

ماسه و سنگ

فیلسوفی به رفتگری گفت:"دلم به حال تو می سوزد،زیرا کار کثیف

و ناشایستی داری!"رفتگر گفت"سپاسگذارم.اما به من بگو کار

شما چیست؟"فیلسوف با تکبر گفت:"به مردم درس اخلاق و رفتار

می دهم و دربارهء کردارشان کاووش می کنم!"

جبران خلیل جبران

ماسه و سنگ

هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم:

۱-آن هنگام که ذلت را بر تن می کرد تا بالاتر رود.

۲-آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز می کرد.

۳-آن هنگام که از میان دشوار و آسان،آسان را انتخاب کرد.

۴-آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسلی خاطر گفت:

"دیگران نیز چنین گناهی را انجام می دهند."

۵-آن هنگام که متوجه سستی و ناتوانی او شدم،اما شکیبایی را

به قدرت نسبت داد.

۶-آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت.

۷-آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند و آن را فضیلت با ارزش

پنداشت.

جبران خلیل جبران

جملات برگزیده از کتاب ماسه و سنگ

ادامه نوشته

جملات برگزیده از کتاب شازده کوچولو

آنتوان دوسنت اگزوپری

ادامه نوشته

برگی از گلستان

اسکندر رومی را گفتند:"دیار مشرق و مغرب را به چه گرفتی؟"

گفت:"هر مملکت را که گرفتم،رعیتش را نیازردم و نام پادشاهان

جز به نیکویی نبردم."

سعدی

امثال و حکم

علامه دکتر علی اکبر دهخدا

"مشورت با هزار کس کن و راز خود را با یکی مگو."

"علامه دکتر علی اکبر دهخدا"

گفتار ناب

"پیش از آنکه عزم کار کنی،مشورت کن و پیش از اینکه قدم در کار

نهی،بیندیش."

"حضرت علی(ع)"

گفتار ناب

"آنجا که عشق نمی یابید،عشق ارزانی کنید،عشق خواهید یافت."

"یوحنا"

با فرمانروایان جهان

ناپلئون بناپارت

"بهترین طرز حکومت،سلطنت بر قلوب است."

"ناپلئون بناپارت"

برگی از گلستان

"خلعت سلطان اگر چه عزیز است،جامه ی خلفان خود با عزت تر

و خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده ی ابنان خود با لذت تر."

"سعدی"

اندر حکایات

در قابوس نامه در باب نگه داشتن امانت،به داستان جالبی بر

می خوریم که باز خوانی آن خالی از حکمت و فایده نیست...

ادامه نوشته

هوای تازه

زنده یاد احمد شاملو
ادامه نوشته