یکی از علمای بزرگ،شاگردی داشت که بسیار مورد علاقه اش

بود.یک روز خواست لطفی در حق این شاگرد بکند،گفت:

"من دو دختر رسیده در خانه دارم.یکی بسیار زیبا و دیگری بسیار

فاضل که شرح لعمه را درس می دهد.کدامیک را دوست داری به

عقد تو درآورم؟"

شاگرد که از خجالت گونه هایش سرخ شده بود،با صدای آرام

گفت:"استاد!من شرح لعمه را در حضور شما خوانده ام!!!"