خوابی دیدم.خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.

بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم،

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،به پشت سر

و به جای پاهایم روی شن،نگاه کردم متوجه شدم

که چندین بار در طول مسیر زندگی ام،فقط یک جفت

جای پا روی شن بوده است،همچنین متوجه شدم که

این درسخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی بوده است.

این واقعا"برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا

سئوال کردم:

"خدایا!تو گفتی اگربه دنبال تو بیایم در تمام راه

با من خواهی بود،ولی دیدم که درسخت ترین دوران

زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از

هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟"

خدا پاسخ داد:

"بندهء بسیار عزیزم!من در کنارت هستم و هرگز

تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها

فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را

در آغوشم حمل می کردم..."