گویند یکی از زهاد از شهر بیرون رفت و در دامنه ی کوهی منزل

گرفت و می گفت:"من از هیچ کس درخواستی نمی کنم تا خداوند

روزی مرا برساند!!!"

هفت شبانه روز بدین وضع گذشت و غذایی برایش نرسید،تا اینکه

نزدیک بود مرگ او را از پای درآورد.آنگاه عرض کرد:

"پروردگارا!روزیِ مرا برسان و گرنه جانم بستان و راحتم کن!!!"

خطاب رسید:

"به عزّت و جلالم سوگند،روزیِ تو را نمی دهم،مگر آنکه به اجتماع

روی آوری و با مردم زندگی کنی."

زاهد از کوه به زیر آمد و روانه ی شهر شد.وقتی به میان مردم

رسید،یکی برایش آب آورد و دیگری نان و غذا.

آنگاه خداوند به او خطاب کرد:

"ای زاهد!تو می خواستی با زهدت حکمت مرا باطل کنی.

مگر نمی دانی فراهم ساختنِ روزیِ بندگانم به دستِ بندگانم

در نزدِ من محبوب تر است از آنکه بودن واسطه روزی برسان؟"

"جامع السعادات-اثر ملّا مهدی نراقی"