آورده اند که...
شخصی در روزگار قحط و تنگی،نزد رسول آمد.علیه افضل صلوات.
کس به حجره ها فرستاد و پرسید که نزد شما هیچ طعام هست؟
همه گفتند:"به حق خدای که تو را به رسالت به خلق فرستاد که
نزد ما جز آب نیست."
رسول (ص) اصحاب را گفت:"کیست که امشب او را مهمان کند که
رحمت خدای بر او باد؟"
مردی از انصار گفت:"من او را مهمان کنم،یا رسول الله."و او را به
خانه آورد و زن را گفت:"این مهمان رسول است.او را گرامی دار
و هیچ چیز از او ذخیره مگذار."
خانه آورد و زن را گفت:"این مهمان رسول است.او را گرامی دار
و هیچ چیز از او ذخیره مگذار."
زن گفت:"پیش ما جز قوت کودکان نیست."گفت:"برخیز و کودکان را
به تعلّل و بهانه از قوت خویش مشغول گردان تا در خواب روند و
چیزی نخورند.بعد از آن چراغ برافروز و آنچه هست پیش مهمان آور.
چون به خوردن مشغول شود،برخیز که اصلاح چراغ می کنم و چراغ
را در اصلاح کردنش بکش و بیا تا زبان را می خاییم و دهان را
می جنبانیم،چنان که او پندارد که ما می خوریم،تا سیر گردد."
زن برخاست و طفلان را به بهانه در خواب کرد و فرمان شوهر بجای
آورد و مهمان گمان چنان برد که ایشان با او می خورند،تا سیر
بخورد و ایشان گرسنه خفتند.بامداد چون پیش رسول آمدند،به
روی ایشان نظر کرد و تبسّم نمود و فرمود که حق تعالی دوش
از فلان و فلانه تعجّب کرد و این آیت فرود آمد که :
"وَ یُوثِروُنَ عَلی اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَة."
"تحفة الاءخوان"
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 1:16 توسط یسنا
|