راز معرفت
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت :"ای شیخ آمده ام
تا از اسرار حق چیزی با من نمایی."
شیخ گفت :"بازگرد تا فردا."
آن مرد بازگشت،شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و
در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند.دیگر روز آن مرد باز
آمد و گفت:"ای شیخ!آنچ وعده کرده ای بگوی."
شیخ بفرمود:"تا آن حقّه را به وی دادند و گفت زینهار
تا سر این حقّه باز نکنی."
مرد حقّه را برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت
که آیا در این حقّه چه سرّ است؟
هر چند صبر کرد نتوانست،سر حقّه باز کرد و موش بیرون
جست و برفت.مرد پیش شیخ آمد و گفت:
"ای شیخ!من از تو سرّ خدای تعالی طلب کردم،تو موشی
به من دادی؟"
شیخ گفت:
"ای درویش،ما موشی در حقّه به تو دادیم،تو پنهان
نتوانستی داشت،سرّ خدای را با تو بگوییم،چگونه نگاه
خواهی داشت؟"
تا از اسرار حق چیزی با من نمایی."
شیخ گفت :"بازگرد تا فردا."
آن مرد بازگشت،شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و
در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند.دیگر روز آن مرد باز
آمد و گفت:"ای شیخ!آنچ وعده کرده ای بگوی."
شیخ بفرمود:"تا آن حقّه را به وی دادند و گفت زینهار
تا سر این حقّه باز نکنی."
مرد حقّه را برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت
که آیا در این حقّه چه سرّ است؟
هر چند صبر کرد نتوانست،سر حقّه باز کرد و موش بیرون
جست و برفت.مرد پیش شیخ آمد و گفت:
"ای شیخ!من از تو سرّ خدای تعالی طلب کردم،تو موشی
به من دادی؟"
شیخ گفت:
"ای درویش،ما موشی در حقّه به تو دادیم،تو پنهان
نتوانستی داشت،سرّ خدای را با تو بگوییم،چگونه نگاه
خواهی داشت؟"
عارف که ز سرّ معرفت آگاه است
بی خود ز خود است و با خدا همراه است
نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الاّ الله است
خرّم دل آنکه از ستم آه نکرد
کس را ز درون خویش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
بی خود ز خود است و با خدا همراه است
نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الاّ الله است
خرّم دل آنکه از ستم آه نکرد
کس را ز درون خویش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
"اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید اثر محمدبن منوّر"
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:44 توسط یسنا
|